تبلیغات
gharibe ashena - مطالب خواندنی

مردی که 5سال کنارجنازه ی همسرش می خوابید

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

او این کار را انجام داد و باقیمانده جنازه همسرش را در کاغذ پیچید و ماسکی نقاشی شده به شکل همسرش را روی صورت جنازه قرار داد و سال‌ها با او زندگی کرد.

آخرین نیوز: «ون» مردی ویتنامی بود که همسرش را در سال ۲۰۰۳ از دست داد. زمانی که او را دفن کرد، تصمیم گرفت تونلی را تا گور همسرش حفر کند به طوری که بتواند شب‌ها در کنار او باشد ولی وقتی همسایه‌ها و مسئولین محلی متوجه شدند، جلوی کار او را گرفتند. ون در نوامبر سال ۲۰۰۴ تصمیم گرفت که بقایای جسد همسرش را از گور در آورده و به خانه بیاورد.



 او این کار را انجام داد و باقیمانده جنازه همسرش را در کاغذ پیچید و ماسکی نقاشی شده به شکل همسرش را روی صورت جنازه قرار داد و سال‌ها با او زندگی کرد.



پسر ون می‌گوید که او همیشه قبل از رفتن به رختخواب برای خواب مادرش را در آغوش می‌گیرد و سپس به تخت خود می‌رود.



ون به روزنامه محلی ویتنام گفت: همسایه‌ها هیچگاه به دیدن ما نمی‌آمدند ولی از زمانی که موضوع جسد همسرم کشف شد و در روزنامه‌ها نوشته شد هر روز می‌خواهند با ما دیداری داشته باشند. او افزود من ترسی از خوابیدن با همسرم ندارم، فقط جسم همسرم مرده ولی روحش هنوز با ماست.



آزمون زن زلیلی

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

. با خانومت داری از یه مغازه لباس فروشی دیدن می کنی و ایشون از یه لباس 250.000 تومنی خوشش میاد:


ادامه مطلب

بازی‌های رایانه ای چه بر سر مغز می آورند!!

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

محققان با بیش از 10 سال مطالعه بر روی تاثیر بازی های رایانه ای بر مغز انسان اعلام کردند انجام بازی های پازلی مانند تتریس می تواند تاثیر گذاری بخشهایی از مغز را بر روی حل مسائل، تصمیم گیری و پردازش افزایش دهد.

تاثیر بازی های رایانه ای بر روی مغز انسان برای سالها است که مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است اما تحقیقات جدید نشان می دهد همچنان پازل پیچیده ای برای حل کردن در این رابطه باقی مانده است.

یکی از جدید ترین و قابل توجه ترین مطالعات در این زمینه در سال 1992 توسط نورولوژیست دانشگاه کالیفرنیا، ریچارد هایر انجام گرفته است. وی بر روی میزان تاثیرگذاری بازی رایانه ای تتریس بر روی مغز کاربران مطالعه کرد. در این بازی فرد باید قطعات رنگارنگ پازلها را در مدت زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بچیند.

وی از اسکن مغز برای کشف این پدیده استفاده کرد که برخی قسمتهای مغز در هنگامی که بازیکنان در انجام بازی به مهارت می رسند گلوکز کمتری مصرف می کند. این "تاثیر تتریسی" نشان می دهد چگونه آموختن یک بازی می تواند بر روی عملکرد مغز تاثیر بگذارد، ایده ای که به تدریج به شکل گیری بازی های پرورش دهنده مغز تبدیل خواهد شد.

هایر در حال حاضر مشاور شرکت نرم افزاری سیاره آبی که تجارت بازی تتریس را به عهده دارد بوده و مطالعات 17 ساله خود در این زمینه را با کمک ابزارهای جدید تر دنبال می کند. وی به منظور اثبات ایده خود آزمایشی را با همکاری 26 دختر 12 تا 15 ساله آغاز کرد. دلیل نوجوان بودن داوطلبان فعالیت بالای مغزی و دلیل استفاده از دختران گرایش کمتر آنها به بازی های رایانه ای نسب به پسران است.

15 دختر از میان داوطلبان باید به مدت سه ماه و 90 دقیقه در هفته بازی های رایانه ای انجام می دادند و از گروه دیگر خواسته شد به هیچ وجه بازیهای رایانه ای انجام ندهند. تغییرات در عملکرد مغزی هر دو گروه در این مدت تحت نظر و کنترل بود. تحلیل تغییرات ایجاد شده در عملکرد مغز گروهی که بازیهای رایانه ای را انجام می دادند در مقایسه با گروهی که از بازی منع شده بودند نشان داد عملکرد مغزی گروه اول در پاسخ دادن به سوالات پیچیده، فکر کردن، و پردازش اطلاعات بسیار موثر تر از عملکرد گروه دوم است.

نتایج همچنان نشان داد غشای مخ در افرادی که بازی می کنند در مناطق مختلف و نا منظمی از مغز ضخیم تر می شوند که این تفاوت در قسمتهای ضخیم شده سئوالی جدید را در مسیر مطالعات دانشمندان قرار داد. این قشر در نواحی از مغز که با برنامه ریزی و فعالیتهای پیچیده در ارتباط است ضخیم تر می شود.

بر اساس گزارش ام اس ان بی سی، اکنون دانشمندان در تلاشند با استفاده از فناوری جدیدی به نام MEG کوچکترین تغییرات ایجاد شده در فعالیتهای مغزی را به ثبت برسانند و با مطالعه تغییرات مغزی در طول زمان به رابطه میان قسمتهای ضخیم شده قشای مخ با قسمتهای تاثیر گذارتر مغز در حل مشکلات پی ببرند.


داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 عکس   داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا

 

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته

و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.

هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،

رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم



داستان پیرزن و کوزه ترک خورده و فایده ی آن

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 عکس   داستان پیرزن و کوزه ترک خورده و فایده ی آن 

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت…


هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . 

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد.
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم. پیر زن
لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این
گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد. 



نامه یک پسرشیطون به خدا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

"کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
    بابی پسر خیلی شری بود.
    همیشه اذیت می کرد.
    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.
    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

    نامه شماره یک
    سلام خدای عزیز
    اسم من بابی هست.
    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
    دوستدار تو
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

    نامه شماره دو
    سلام خدا
    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
    بابی
    ....
    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

    نامه شماره سه
    سلام خدا
    اسم من بابی هست.
    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
    واسه همین پارش کرد.
    تو فکر فرو رفت.
    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
    ....
    بابی رفت کلیسا.
    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
    ....
    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


ادامه مطلب

کوتاه‌ترین داستان عشقی

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزی مردی از یک دختر پرسید *

«آیا با من ازدواج می‌کنی؟». دختر جواب داد «نه»

 

و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، هر چه می خواست نوشید و هر جا که خواست رفت...



حکایت خدا و گنجشک

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.



بارسنگین نفرآخرشدن

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

در آزمون درسی مدرسه شیوانا یکی از شاگردان نتوانست نمره قبولی را بدست آورد و نفر آخر شد. او از این بابت خیلی ناراحت بود. مضاف بر اینکه بقیه شاگردان نیز سربه سرش می گذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا می زدند. او غمگین و ناراحت به درختی گوشه حیاط مدرسه تکیه داده بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. شیوانا ناراحتی شاگردش را دید.
نزد او رفت و کنارش روی زمین نشست و از او پرسید: "از اینکه نفر آخر شدی خیلی ناراحتی!؟" شاگرد گفت: "آری استاد! هیچ فکر نمی کردم آخرین نفر شدن اینقدر سخت باشد. بخصوص اینکه دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس بلکه به خاطر تنبلی و بازیگوشی بود. این حق من نبود که نفر آخر شوم. ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاد."
شیوانا گفت: "همیشه در هر آزمونی یک نفر هست که کمترین نمره را می گیرد و نفر آخر می شود. آن یک نفر از این بابت همیشه خیلی غصه دار می شود و برای مدتی احساس ناخوشایندی را در وجود خود حس می کند، که حس ناخوشایند برای بعضی حتی غیر قابل تحمل و عذاب آور است. تو اکنون با نفر آخرشدن نگذاشتی که این حس بد سراغ بقیه دوستانت در مدرسه برود. پس از این بابت تو به یکی از بچه های ضعیف این مدرسه کمک کردی. شاید اگر اینجوری به مساله نگاه کنی، ناراحتیت قابل تحمل تر شود. در اوج شکست هم همیشه می توان دلیلی برای آرامتر شدن پیدا کرد. مهم این است که این دلیل را خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه کند. بلکه برعکس شکست تلنگری شود برای اینکه با انگیزه ای چند صد برابر قبل تلاش کنی."
شیوانا این را گفت و از کنار شاگردش دور شد. شاگرد هنوز آنجا نشسته بود، اما دیگر مثل قبل زیاد ناراحت نبود!


شش‌ ماه زندگی یک دختر با ببر

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شش‌ ماه زندگی یک دختر با ببر (+عکس)
رسانه‌های دولتی آمریکا اعلام کردند که یک دختر نوجوان با یک ببر شش ماهه زندگی می‌کند.

به گزارش ایسنا، «فلیسیا فریسکو» که یک نوجوان اهل ایالت «فلوریدا» در آمریکا است در مصاحبه‌ای با رسانه‌های دولتی این کشور عنوان کرد: من با این ببر بنگالی که «ویل» نام دارد و شش ماهه است، زندگی می‌کنم. با او غذا می‌خورم و در کنار تختم برایش جای خواب درست کرده‌ام.
 
شش‌ ماه زندگی یک دختر با ببر | www.irannaz.com

این دختر نوجوان در ادامه به روزنامه‌ دیلی میل یادآور شد: من از زمان تولد این ببر از او نگهداری کرده‌ام و او همانند یک دوست و برادر است. این ببر شش ماهه علاقه خاصی به لیسیدن صورت من دارد.
 
شش‌ ماه زندگی یک دختر با ببر | www.irannaz.com

در گزارش رسانه‌های دولتی آمریکا هم آمده است که این ببر هنگامی که به دنیا آمد، توسط مادرش رانده شد و به همین دلیل این دختر نوجوان از او نگهداری کرده، به او غذا می‌دهد و با او بازی می‌کند.


مراقب باشید با همسرتان قهوه نخورید !!!

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

بر اساس یك پژوهش جدید، نوشیدن قهوه، قدرت مغز زنان را در شرایط استرس‌زا افزایش داده، اما مردان را دچار بحران می‌كند!

به گزارش ایسنا، طبق این تحقیقات در حالی‌كه نوشیدن یك قهوه عملكرد زنان را در زمان كار با دیگران افزایش می‌دهد، به خاطره مردان آسیب زده و تصمیم‌گیری آنان را كند می‌كند.

دانشمندان دانشگاه بریستول انگلیس با انجام آزمایشاتی قصد داشتند بفهمند كه قهوه چه تاثیراتی بر فردی كه در موقعیت استرس زا قرار دارد می‌گذارد.

آنها در تحقیقات خود از 68 زن و مرد خواستند تا وظایف مختلفی همچون شركت در مذاكرات، حل جدول و انجام معماهای یادآوری را انجام دهند و به آنها گفته شد كه پس از انجام این كارها باید به صورت عمومی در مورد كار محوله خود صحبت كنند.

به نیمی از این افراد قهوه بدون كافئین و به سایر افراد قهوه‌ای با میزان كافئین بالا داده شد.

اما زنانی كه قهوه كافئین‌دار مصرف كرده ‌بودند 100 ثانیه سریع‌تر آزمایش خود را به اتمام رساندند.

مطالعات قبلی به این موضوع اشاره داشته‌اند كه قهوه احتمالا در برابر بیماری‌هایی مانند دیابت، آلزایمر و آسیب كبدی و نقرس از بدن م
حافظت می‌كند.

محققان دریافتند كه عملكرد مردان در آزمایش‌های مربوط به
حافظه با مصرف قهوه كافئین‌دار دچار اختلال بالایی می‌شود. آنها جداول خود را به طور میانگین 20 ثانیه دیرتر از افرادی كه قهوه بدون كافئین خورده بودند حل كردند.



کوتاهترین عاشقانه های زیبا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبررا کنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود .

قطار می رود .... تو می روی ..... تمام ایستگاه می رود ............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!

 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم.

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا؟

شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،ولی رفتی!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.

 

 


عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود


ادامه مطلب

به نظرشماشوخی بودیاجدی؟؟؟

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار

 

نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،

 

قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون

 

در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که

 

روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند

 

تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم

 

رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود

 

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که

 

همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین

 

هوائی رفته ماهیگیری؟


من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه

 

هیچوقت نرفتم ماهیگیری.


ادامه مطلب

عشق واقعی مارمولک

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه
عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.



و این هم یک مکالمه خواندنی که این روزا نمونه اش برای خیلی ها اتفاق می افته

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی …
گفتم … حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟
نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم . . .


  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2