تبلیغات
gharibe ashena - مطالب تاریخی

رسیدن اسفندیار بر كوه نزد گشتاسپ

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

اسفندیار از كوه بالا رفت و تا پدر را دید بر او نماز برد. پدر فرزند را در بر گرفت و بوسید و گفت: سپاس یزدان را كه ترا شاد می بینم. از من دل آزرده مباش و در كین خواهی درنگ مكن. من نذر كرده ام كه اگر در جنگ پیروز شویم. كشور و تاج و تخت را به تو بسپارم و خود به پرستش یزدان بپردازم.» اسفندیار پاسخ داد:

«شاه از من خوشنود بادا. من گذشته ها را به دست فراموشی سپرده ام و اگر شمشیر كین به دست گیرم از خاقان و توران نشانی بر زمین نخواهد ماند. بزرگان لشكر دانستند كه اسفندیار از بند و زندان رها شده دور برش را گرفتند و سر بر زمین نهادند و اسفندیار از آنان خواست تا شمشیر به دست از دشمن خود انتقام گیرند. سپاهیان بر او آفرین خواندند و همه شب را به آرایش لشكر مشغول بودند. از سوی دیگر همان شب خبر به ارجاسپ بردند كه اسفندیار به یاری پدر آمده. ارجاسپ خشمگین شد و به فرزند كهرم گفت:

«ما از این جنگ اندیشه دیگری در سر داشتیم. آن زمان كه این دیو در بند بود، گرفتن تخت ایران كار آسانی بود ولی اكنون كه او رها شده جنگ را به كام ما نمی بینم كه از تركان كسی حریف او نیست.» با همین اندیشه دستور داد تا صد شتر آماده كردند و از گنج و خواسته و آنچه از بلخ به تاراج برده بود بر آنان بار كرد و به فرزندانش سپرد. در این هنگام یكی از تركان به نام گرگسار نزد شاه آمد و او را دلداری داد و گفت:«از آمدن اسفندیار این همه بیم به خود راه مده كه او تنها یك تن است. از سپاه شكست خورده و شاه فرزند و لشكر از دست داده نباید ترسید.»

هماورد او گر بباید منم

تن مرد جنگی به خاك افكنم

ارجاسپ بسیار شاد شد و گرگسار را ستود و گفت:«اگر آنچه را گفتی به جای آوری، ترا سپهبد لشكر خود می كنم و فرمانروایی توران تا دریای چین را به تو می دهم.» چون خورشید برآمد سپاه بزرگی به سپهداری اسفندیار از كوه فرود آمد و سپاه انبوه ارجاسپ نیز با نیزه و تیغ در برابر آن صف كشید. ارجاسپ تا آن سپاه گران و سواران گزیده اسفندیار را دید جهان در برابر دیدگانش تار شد و بی درنگ ده كاروان شتر خواست تا اگر شكستی پیش آمد خود و بستگانش از نبرد گاه بگریزند. سپس دستور داد تا كوس و كرنا بنوازند. برق گردش تیغ و خنجرها به آسمان برخاست و دشت دریای خون شد. اسفندیار پای بر ركاب فشرد و با گرز گاوسارش بر قلب و راست و چپ سیاه دشمن تاخت و در هر حمله گروه گروه از نامداران و دلاوران ترك را بر خاك انداخت. ارجاسپ به گرگسار گفت:

«پس چرا خاموشی؟ دیگر در سپاه ما نامداری نمانده.» گرگسار از این گفتار تیز شد و به سوی اسفندیار تاخت و بر پهلوان تیر بارید. اسفندیار خود را از زین آویخت و چنین وانمود كرد كه تیر بر او كارگر شده، گرگسار و شمشیر به دست پیش آمد تا سر او را از تن جدا كند كه ناگهان اسفندیار كمندش را بر او انداخت و گردنش را به بند آورد و دستهای او را بست و او را به سپاهیان سپرد. ارجاسپ كه آخرین دلاورش را نیز دربند دید، آشفته شد و با ویژگانش بر شتران نشستند و راه بیابان را در پیش گرفتند. آن گاه دلاوران ایران به فرمان اسفندیار بر دشمن تاختند و از كشته پشته ساختند.

چون تركان دانستند كه ارجاسپ گریخته، به هم ریختند و آنان كه توانستند گریختند و دیگران به زینهار نزد اسفندیار آمدند. اسفندیار پس از پیروزی سر و تن را شست و یك هفته با پدر به نیایش ایستاد. روز هشتم گرگسار را با دست و پای بسته نزدش آوردند و گرگسار با زبونی به او گفت:«تو از خون من بگذر من بنده تو خواهم شد و ترا به رویین دژ راهنمایی خواهم كرد.»

اسفندیار نیز دستور داد تا او را همچنان در بند نگه دارند.



خواب دیدن ضحاك

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

ضحاك سالیان دراز به ظلم و بی داد پادشاهی كرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراك ماران به كشتن داد. كینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یكشب كه ضحاك در كاخ شاهی خفته بود در خواب دید كه ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنكه كوچكتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او كوفت.آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و كشان كشان بطرف كوه دماوند كشید ، در حالی كه گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند. ضحاك به خود پیچید و آهسته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد كه ستونهای كاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید كه در كنار او بود حیرت كرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاك چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را تعبیر كنند . ضحاك چنین كرد و خردمندان و خواب گزاران را ببارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یك تن كه بی باك تر بود. وی گفت:
« شاها، تعبیر خواب تو این است كه روزگارت به آخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون» نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میاید و ترا با گرز گران از پای در میاورد و در بند میكشد.» از شنیدن این سخنان ضحاك مدهوش شد. چون به خود آمد در فكر چاره افتاد. اندیشید كه دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر كشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند . دیگر خواب و آرام نداشت.


پدید آمدن شاهنامه

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید

كه از زمانهای باستان در ایران كتابی بود پر از داستانهای گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این
كتاب هم پراكنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه میداشتند ، تا آنكه یكی از بزرگان و آزادگان ایران كه
مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و
خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و كناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران كهن جویا شد : كه شاهان ایران از دیرباز چگونه كشورداری كردند و آغاز و انجام هر یك چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت.

موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابی نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرین گفتند. آنهایی كه خواندن میدانستند داستانهای این كتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شكوه گذشته ایران شاد می كردند. این كتاب در میان مردم گرامی شد.

دقیقی شاعر

آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد كه این كتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس كه این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از كار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نكند و كار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود كه بپاید و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اینگونه كوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنكه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیكوست؟

مگر نه آن است كه پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری كرد؟

مدتی در اندیشه بودم ولی آشكار نمی كردم، زیرا كسی كه در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنكه دوست مهربان و یكرنگی كه در یكی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنین كار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر كردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل كنی.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و یكی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاكیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم كنم. از هر چه از دست من برآید كوتاهی نخواهم كرد.» این نیكمرد نامدار با نیكویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی كه از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می كرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش یكسان می نمود.

افسوس كه ناگهان ریشه عمر این رادمرد كنده شد و چون سروی تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه كرد. تا آنكه یك روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم كه می گفت:

« این كتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


رویای فردوسی


یك شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم كه شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را كه چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد كه شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاك نهاد در پیش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كیست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ایران و توران در فرمان اوست و از كشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز كه سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.»

بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم.


باغ‌های معلق بابل

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

تصور شده توسط باستان‌شناسان قرن بیستمی

باغ‌های معلق بابل یا باغهای معلق سمیرامیس و دیوارهای بابل (عراق کنونی) یکی از عجایب هفتگانه می‌باشد. هردو این آثار ظاهراً به دستور بخت‌النصر دوم در حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد ساخته شده‌است. این آثار در نوشته‌های مورخان یونانی مانند استرابو و دیودوروس سیکولوس ذکر شده‌است ولی همچنان در مورد وجود آنها ابهاماتی هست. در حقیقت در هیچ یک از نوشته‌های بابلی در مورد وجود این باغ مطلبی ذکر نشده‌است. در طول قرنها این منطقه با باغهای نینوا درآمیخته ولی در حکاکی‌های موجود در آن نواحی روش‌های انتقال آب رودخانه فرات به ارتفاعی که برای این باغها احتیاج بوده‌است آورده شده‌است. این باغها برای خوشحال کردن همسر بخت‌النصر که بیمار بوده‌است ساخته شده‌اند. آمیتیس دختر ایشتوویگو و نوهٔ هُوَخشَترَه (پادشاهان ماد) با بخت‌النصر ازدواج کرد تا میان دو قوم صلح پایدار برقرار گردد. سرزمین ماد که آمیتیس از آن می‌امد سرزمینی سرسبز و کوهستانی و پوشیده از گیاهان و درختان مختلف بود ولی سرزمین بابل در منطقه‌ای مسطح و فلاتی خشک قرار گرفته بود. یکی از دلایل بیماری آمیتیس هم دوری او از سرزمین خوش آب و هوای خود بود بنابراین بخت‌النصر تصمیم گرفت باغهای معلق بابل را در ارتفاع برای همسر خود بسازد واژهٔ معلق که برای این باغها استفاده می‌شود در حقیقت به این معنی نیست که باغها به‌وسیله طناب یا ریسمان به یکدیگر متصل بوده‌اند بلکه احتمالاً ترجمه اشتباه کلمه‌ای یونانی به معنای تراس یا بالکن بوده‌است. استرابو در قرن اول قبل از میلاد می‌نویسد: تراسها در طبقاتی روی یکدیگر واقع شده بودند و هرکدام دارای ستونهای سنگی مکعب شکل توخالی بوده‌اند که توسط گیاهان پوشیده شده بود. تحقیقات بیشتر در منطقه بابل منجر به یافتن پایه‌های این ستون‌ها شده‌است.



گورستان‌های تاریخی

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

  • مقابر جنانی گچ در روستای تیس در دامنه کوه پیل بند در جنوب دره تیس واقع است. جنانی کچ محلی است که بنا بر باور مردم محل سکونت جن‌ها بوده‌است. مقابر جنانی کچ در یک سرازیری ملایم قرار دارند این مقابر با مقابر سیراف بوشهر شبیه هستند. با این تفاوت که تعداد قبرها کمتر و جهت آن‌ها تقریباُ شمالی جنوبی یا شمال شرقی جنوب غربی است. در میان قبرها چند قبر ایستاده بچشم می‌خورد و یک مقبره پلکانی با سرپوش صندوقچه‌ای از سنگ وگچ بصورت نیمه سالم بدون لوحه و تزئینات خارجی وجود دارد که به نظر می‌رسد از دوران اسلامی یا جدید باشد. تقریباً حدود ۲۰۰ قبر کهن درمحوطه قدیمی آن وجود دارد.
  • محوطه باستانی دمب کوه در حدود ۹۰ کیلومتری شمال شرقی چابهار در بخش دشتیاری در فاصله ۵/۲ کیلومتری روستای بلور مچی در ناحیه باهوکلات قرار گرفته‌است.

در این محوطه باستانی حدود ۴۵۰۰ تا ۵۰۰۰ تدفین تخمین زده می‌شود که این قبور به شکل اطاقکهایی به اندازه‌های ۱×۱ و ۲×۵/۱ و ۲×۲ متر بنا گردیده‌اند.


ادامه مطلب

کورش هخامنشی

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

کوروش کبیر، در زمان جوانی تصمیم میگیرد که قوم پارس را متحد کند تا بتواند علیه آستیاگ وارد جنگ شود. هارپاک که از درباریان و خویشاوندان آستیاگ بود، در این راه، کمک زیادی به کوروش کرد و در نهایت، آستیاگ پس از 35 سال پادشاهی، سرنگون میشود. ولی کوروش او را نکشت و نزد خود، نگاه داشت. کوروش تعدادی از مغان مادی را کشت، چون مخالف او بودند. او توانست اکباتان یا هگمتانه، پایتخت ماد را تصرف کند. کوروش در سال 555(پ.م)، دژ مادی را تسخیر کرد که تاریخ نگاران یونانی آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند. نام دیگر پاسارگاد، مشهد مرغاب است. چون شهر پاسارگاد بر روی دشت مرغاب ساخته شده است. از نوآوریهای کوروش، چاپاخانه دولتی یا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه ای گاری) است که در کناره های آن تیغه هایی فلزی برای نابود کردن سربازان دشمن، جاسازی شده بود.
ادامه مطلب