تبلیغات
gharibe ashena - مطالب اسفند 1389

پل زمان خان

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri



نامه یک پسرشیطون به خدا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

"کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
    بابی پسر خیلی شری بود.
    همیشه اذیت می کرد.
    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.
    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

    نامه شماره یک
    سلام خدای عزیز
    اسم من بابی هست.
    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
    دوستدار تو
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

    نامه شماره دو
    سلام خدا
    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
    بابی
    ....
    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

    نامه شماره سه
    سلام خدا
    اسم من بابی هست.
    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
    واسه همین پارش کرد.
    تو فکر فرو رفت.
    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
    ....
    بابی رفت کلیسا.
    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
    ....
    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


ادامه مطلب

رسیدن اسفندیار بر كوه نزد گشتاسپ

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

اسفندیار از كوه بالا رفت و تا پدر را دید بر او نماز برد. پدر فرزند را در بر گرفت و بوسید و گفت: سپاس یزدان را كه ترا شاد می بینم. از من دل آزرده مباش و در كین خواهی درنگ مكن. من نذر كرده ام كه اگر در جنگ پیروز شویم. كشور و تاج و تخت را به تو بسپارم و خود به پرستش یزدان بپردازم.» اسفندیار پاسخ داد:

«شاه از من خوشنود بادا. من گذشته ها را به دست فراموشی سپرده ام و اگر شمشیر كین به دست گیرم از خاقان و توران نشانی بر زمین نخواهد ماند. بزرگان لشكر دانستند كه اسفندیار از بند و زندان رها شده دور برش را گرفتند و سر بر زمین نهادند و اسفندیار از آنان خواست تا شمشیر به دست از دشمن خود انتقام گیرند. سپاهیان بر او آفرین خواندند و همه شب را به آرایش لشكر مشغول بودند. از سوی دیگر همان شب خبر به ارجاسپ بردند كه اسفندیار به یاری پدر آمده. ارجاسپ خشمگین شد و به فرزند كهرم گفت:

«ما از این جنگ اندیشه دیگری در سر داشتیم. آن زمان كه این دیو در بند بود، گرفتن تخت ایران كار آسانی بود ولی اكنون كه او رها شده جنگ را به كام ما نمی بینم كه از تركان كسی حریف او نیست.» با همین اندیشه دستور داد تا صد شتر آماده كردند و از گنج و خواسته و آنچه از بلخ به تاراج برده بود بر آنان بار كرد و به فرزندانش سپرد. در این هنگام یكی از تركان به نام گرگسار نزد شاه آمد و او را دلداری داد و گفت:«از آمدن اسفندیار این همه بیم به خود راه مده كه او تنها یك تن است. از سپاه شكست خورده و شاه فرزند و لشكر از دست داده نباید ترسید.»

هماورد او گر بباید منم

تن مرد جنگی به خاك افكنم

ارجاسپ بسیار شاد شد و گرگسار را ستود و گفت:«اگر آنچه را گفتی به جای آوری، ترا سپهبد لشكر خود می كنم و فرمانروایی توران تا دریای چین را به تو می دهم.» چون خورشید برآمد سپاه بزرگی به سپهداری اسفندیار از كوه فرود آمد و سپاه انبوه ارجاسپ نیز با نیزه و تیغ در برابر آن صف كشید. ارجاسپ تا آن سپاه گران و سواران گزیده اسفندیار را دید جهان در برابر دیدگانش تار شد و بی درنگ ده كاروان شتر خواست تا اگر شكستی پیش آمد خود و بستگانش از نبرد گاه بگریزند. سپس دستور داد تا كوس و كرنا بنوازند. برق گردش تیغ و خنجرها به آسمان برخاست و دشت دریای خون شد. اسفندیار پای بر ركاب فشرد و با گرز گاوسارش بر قلب و راست و چپ سیاه دشمن تاخت و در هر حمله گروه گروه از نامداران و دلاوران ترك را بر خاك انداخت. ارجاسپ به گرگسار گفت:

«پس چرا خاموشی؟ دیگر در سپاه ما نامداری نمانده.» گرگسار از این گفتار تیز شد و به سوی اسفندیار تاخت و بر پهلوان تیر بارید. اسفندیار خود را از زین آویخت و چنین وانمود كرد كه تیر بر او كارگر شده، گرگسار و شمشیر به دست پیش آمد تا سر او را از تن جدا كند كه ناگهان اسفندیار كمندش را بر او انداخت و گردنش را به بند آورد و دستهای او را بست و او را به سپاهیان سپرد. ارجاسپ كه آخرین دلاورش را نیز دربند دید، آشفته شد و با ویژگانش بر شتران نشستند و راه بیابان را در پیش گرفتند. آن گاه دلاوران ایران به فرمان اسفندیار بر دشمن تاختند و از كشته پشته ساختند.

چون تركان دانستند كه ارجاسپ گریخته، به هم ریختند و آنان كه توانستند گریختند و دیگران به زینهار نزد اسفندیار آمدند. اسفندیار پس از پیروزی سر و تن را شست و یك هفته با پدر به نیایش ایستاد. روز هشتم گرگسار را با دست و پای بسته نزدش آوردند و گرگسار با زبونی به او گفت:«تو از خون من بگذر من بنده تو خواهم شد و ترا به رویین دژ راهنمایی خواهم كرد.»

اسفندیار نیز دستور داد تا او را همچنان در بند نگه دارند.



خواب دیدن ضحاك

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

ضحاك سالیان دراز به ظلم و بی داد پادشاهی كرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراك ماران به كشتن داد. كینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یكشب كه ضحاك در كاخ شاهی خفته بود در خواب دید كه ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنكه كوچكتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او كوفت.آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و كشان كشان بطرف كوه دماوند كشید ، در حالی كه گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند. ضحاك به خود پیچید و آهسته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد كه ستونهای كاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید كه در كنار او بود حیرت كرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاك چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را تعبیر كنند . ضحاك چنین كرد و خردمندان و خواب گزاران را ببارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یك تن كه بی باك تر بود. وی گفت:
« شاها، تعبیر خواب تو این است كه روزگارت به آخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون» نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میاید و ترا با گرز گران از پای در میاورد و در بند میكشد.» از شنیدن این سخنان ضحاك مدهوش شد. چون به خود آمد در فكر چاره افتاد. اندیشید كه دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر كشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند . دیگر خواب و آرام نداشت.


پدید آمدن شاهنامه

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید

كه از زمانهای باستان در ایران كتابی بود پر از داستانهای گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این
كتاب هم پراكنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه میداشتند ، تا آنكه یكی از بزرگان و آزادگان ایران كه
مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و
خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و كناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران كهن جویا شد : كه شاهان ایران از دیرباز چگونه كشورداری كردند و آغاز و انجام هر یك چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت.

موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابی نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرین گفتند. آنهایی كه خواندن میدانستند داستانهای این كتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شكوه گذشته ایران شاد می كردند. این كتاب در میان مردم گرامی شد.

دقیقی شاعر

آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد كه این كتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس كه این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از كار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نكند و كار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود كه بپاید و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اینگونه كوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنكه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیكوست؟

مگر نه آن است كه پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری كرد؟

مدتی در اندیشه بودم ولی آشكار نمی كردم، زیرا كسی كه در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنكه دوست مهربان و یكرنگی كه در یكی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنین كار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر كردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل كنی.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و یكی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاكیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم كنم. از هر چه از دست من برآید كوتاهی نخواهم كرد.» این نیكمرد نامدار با نیكویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی كه از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می كرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش یكسان می نمود.

افسوس كه ناگهان ریشه عمر این رادمرد كنده شد و چون سروی تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه كرد. تا آنكه یك روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم كه می گفت:

« این كتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


رویای فردوسی


یك شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم كه شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را كه چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد كه شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاك نهاد در پیش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كیست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ایران و توران در فرمان اوست و از كشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز كه سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.»

بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم.


داستان عشقی زیبا

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


ادامه مطلب

کوتاه‌ترین داستان عشقی

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزی مردی از یک دختر پرسید *

«آیا با من ازدواج می‌کنی؟». دختر جواب داد «نه»

 

و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، هر چه می خواست نوشید و هر جا که خواست رفت...



خسرو و شیرین

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد.


این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است.

 

 

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر

 

 

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد.

پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود.

او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.

هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود.

 

پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.


ادامه مطلب

وصیت امام حسن به امام حسین/ مخالفت عایشه با دفن امام حسن در کنار پیامبر

 

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شیخ طوسی در کتاب امالی خود, وصیت امام حسن(ع) را به برادرش حسین بن علی(ع) بنقل از ابن عباس چنین آورده است:

«این وصیتی است که حسن بن علی به برادرش حسین(ع) نموده است. وصیت او این است:

به یگانگی خدای یکتا گواهی می دهد وبر آستان ربوبیش, آنگونه که سزاست, سر بندگی می ساید.
خدای یگانه را در فرمانروائیش شریک و انبازی نیست
و هرگز از اهل خیانت یاوری نگرفته
و هر چیزی را به اندازه آفریده است.
او برای بندگی سزاوارترین و برای سپاسگویی شایسته ترین فرد می باشد.
هر کس فرمانبر خدا باشد, راه درست را یافته است
و هر کس او را نافرمانی کند به گمراهی افتاده
و هر کس به سوی او باز گردد, از گمراهی رسته است.

ای حسین,
من ترا درباره بازماندگان و فرزندان و خاندانم سفارش می کنم
که اشتباهاتشان را با بزرگمنشی ببخشی و نیکوکارانشان را بپذیری
و هم جانشین من و هم پدری مهربان برای آنان باشی.

مرا در کنار آرامگاه جدم رسول الله(ص) دفن نما,
چرا که من سزاوارترین فرد برای دفن در کنار پیامبر خدا هستم.
البته اگر از اینکار ترا بازداشتند,
ترا به خدا و مقامی که در نزد او داری و پیوندی که با رسول الله(ص) داری
سوگند می دهم که مبادا به خاطر من حتی به اندازه گنجایش شیشه حجامت, خون ریخته شود,
تا آنکه پیامبر خدا را ملاقات کنیم و او را نسبت به رفتاری که مردم با ما نمودند, با خبر سازیم.»


حاکم در مستدرک می نویسد: «چون امام حسن بن علی(ع) درگذشت، زنان بنی هاشم در سوک او یک ماه به نوحه و عزا پرداختند.»

امام ابوجعفر محمد الباقر فرمودند:

«بهنگام درگذشت حضرت مجتبی مردم عزاداری برپا نمودند و شهر به صورت تعطیل درآمد.»

شیخ طوسی می نویسد.

چون امام حسن(ع) دار فانی را وداع گفت، حضرت حسین(ع) ابن عباسع عبدالرحمن بن جعفر و علی بن عبدالله بن عباس را فرا خواندند و آنان حضرتش را در غسل دادن و حنوط و تکفین یاری نمودند. سپس جنازه را به مسجد آورده بر آن نماز گزاردند.

شیخ مفید می نویسد:

بعد از وفات امام(ع)، برادرش حضرت حسین(ع) جنازه را کفن کرد و آنرا بر دوش گرفته به سوی قبر رسول الله آورد. کوتاه زمانی نگذشته بود که مروان و یاران اموی او سررسیدند و فریاد برآوردند که شما می خواهید حسن بن علی را در کنار پیامبر دفن کنید؟ این آشوبگران اسلحه بدست گرفتند و آماده مقابله با امام حسین(ع) و یارانش شدند.

هنگامی که حضرت حسین(ع) جنازه را برداشتند تا برای آخرین بار آنرا به مزار جدشان نزدیک کنند، آشوبگران به آنها روی آوردند، در حالیکه عایشه نیز سوار بر استر به جمعشان پیوسته بود. عایشه فریاد می زد که: «من چگونه می توانم تاب بیاورم، در حالیکه شما می خواهید کسی را به خانه من داخل کنید که من او را دوست ندارم


مروان نیز آغاز به سخن نمود و گفت: «آیا سزاوار است که عثمان در دوردست ترین نقطه مدینه به گور سپرده شود و حسن بن علی در کنار پیامبر خدا دفن گردد! هرگز چنین نخواهد شد و من با شمشیر آخته حمله خواهم کرد.» نزدیک بود فتنه گسترش یابد و بنی هاشم با بنی امیه درگیر شوند.

سبط بن الجوزی می نویسد:



ابن سعدی از واقدی نقل می کند که چون امام مجتبی(ع) بر بستر بیماری افتاد و نشانه های مرگ در وجودش آشکار شد به برادر خود فرمود: «مرا در کنار جدم رسول الله دفن کنید.»



و آنگاه که حضرت درگذشت، امام حسین بن علی(ع) تصمیم گرفت که ایشان را در آرامگاه پیامبر خدا دفن کند، امام بنی امیه با پشتیبانی مروان بن حکم و سعید بن عاص والی مدینه بپا خاستند و از انجام اینکار جلوگیری نمدند. کار بدانجا کشید که بنی هاشم برای نبرد با مخلفین قیام کردند. ابوهریره که ناظر جریان بود گفت: «راستی آیا اگر پسر موسی بن عمران از دنیا می رفت، در کنار پدرش دفن نمی شد؟ پس چرا با تدفین حسن بن علی مخالفت می ورزید؟!»



ادامه مطلب

روزی كه صدام برای امام حسین(ع) نذری داد

 

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

خواندنی‌ترین عبرت‌های روزهای پایانی صدام و حكومتش به التجاء او به حضرت سیدالشهداء (ع) برمی‌گردد كه خواندنش بسیار عبرت‌انگیز است.



به گزارش ایسنا،تازه‌ترین افشاگری‌ها، حاكی از تزویر و توسل دروغین صدام به امام حسین (ع) است.



بر اساس این گزارش:

13 سال پس از جسارت صدام به بارگاه قدسی حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و كشتار بسیاری از شیعیان و سادات و علمای حسینی، حسنی و علوی توسط این جنایتكار و در حالی كه شمارش معكوس حمله به حكومتش به ثانیه‌های پایانی نزدیك می‌شد موسم عاشورای حسینی در زمستان سال 2003 فرا رسید.

صدام كه خود را در لبه پرتگاه می‌دید و حتی برای فرار از حمله اربابانش تعداد فشنگ‌های تفنگ‌های ارتش رو به زوالش را نیز به سازمان ملل متحد داده بود دست به دامان امام حسین (ع) شد تا بدینوسیله با بدست آوردن همراهی شیعیان كه اكثریت جمعیت عراق را تشكیل می‌دادند برای حكومت خود سپر و حفاظی ایجاد كند.


در آن روز صدام دستور داد 72 دیگ بزرگ غذا آماده كنند و در خبرها اعلام كنند كه صدام حسین برای امام حسین (ع) و به تعداد شهدای كربلا نذری خواهد داد.

صدام شبانه به كنار دیگ‌های غذا آمد و با بیل مشغول به هم زدن برنج و خورشت قیمه عراقی شد تا نشان دهد از مریدان حضرت سیدالشهدا است.

در كنار دیگ‌ها و در مقابل تلویزیون بغداد نماز گذارد و از امام حسین (ع) خواست تا او را در جنگ با كفار یزیدی صفت همراهی كند.



برخی روحانیون وابسته نیز كه امروز در عراق كارنامه‌ای فضاحت‌بار دارند در تلویزیون صدام را در سرزمین امام حسین (ع) سرباز و لشگر خدا نامیدند.


«حمود»، منشی صدام بعدها و بعد از گرفتار شدن در چنگال سرنوشت در خصوص این نمایش صدام گفت: ابوعدی (صدام) به او گفت نمایش سختی بوده است مثل اینكه كسی به كمرش زده است.

حمود می‌گوید: صدام گفت: «مثل آن روز كه ایرانی‌ها در جبهه‌ها تا سقوط بصره پیش آمدند و مجبور شدیم برای زیارت حضرت علی (ع) به نجف برویم خرد شدم كه امیدوارم بر ضد شیعیان تلافی كنم»... و اما این تبلیغات نتوانست صدام را از تحقق وعده الهی نجات بدهد و صدام در محلی كه بسیاری از سادات و علمای حسینی و علوی به مسلخ رفته بودند به دار مجازات رفت.


بوی گند جنازه‌اش و چهره‌ای كه به خوك و موش شبیه بود حتی اهل عشیره او را مجبور كرد سریع‌تر او را دفن كنند تا پرونده جابری از تبار حرام‌زادگان تاریخ برای همیشه بسته شود و امروز آوای یاحسینی كه صدمه زننده بر حسین قصد خاموشی او را داشت پرطنین‌تر از همیشه، آزادگی و جوانمردی و ندای حق را از حلقوم پیروانش در عراق عرب همه‌گیر كند.


بر اساس آمار موجود، صدام و دستگاه‌ جهنمی او كه ماشین ترور و كشتار بعثی‌ها بود صدها هزار عراقی را از دم تیغ ماشین كشتار جمعی خود گذراند. دست به خون علما و دانشمندان شیعه آلوده كرد، خاندان شریفی همچون حكیم و صدر را آماج كینه توزی خود قرار داد و با پستی تمام سر مبارك همچون آیت‌الله امام سیدمحمدباقر صدر با مته سوراخ كرد و در لحظه شهادت این مرد خدا و مرید امام خمینی (ره) بر سرش باده مستی كرد.

صفحات ننگین صدام تنها به همین جا ختم نشد و عتبات مقدسه را نیز در انتفاضه شعبانیه به توپ بست و زائران و مجاوران حضرت سیدالشهداء را در كنار ضریح آن حضرت و سایر شهدای كربلا قتل عام كرد.


ادامه مطلب

شهید آوینی به حاتمی‌کیا چه گفته بود؟

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

شهید آوینی در نقد فیلم "از کرخه تا راین" ساخته ابراهیم حاتمی کیا نوشته بود:
 

دو بار « از کرخه تا راین» را دیدم و هر دو بار ازآغاز تا انجام گریستم.

دلم میگریست، اما عقلم گواهی می داد که تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفته ای.

دلم می دانست که تو بر حکم عشق گردن نهاده ای و به همین علت، از عادات متعارف فاصله گرفته ای.

عقلم می پرسید «چگونه می توان در این روزگار سر به حکم عشق سپرد؟»



عقل من می گوید که او «موقع شناس» نیست و دلم پاسخ می دهد «نباید هم چنین باشد»

عقل می گوید: «آخر او که عاقل نیست!»

عقل اعتراض می کند: «او نباید این همه بی پروا باشد.»

دل می گوید: «در نزد عاشقان،پروا ریا کاری است.»
 

 


عقل پرخاشی می کند: «او هر چه را که در دلش گذشته است، صادقانه بر زبان آورده است.»

دلم جواب می دهد: «هر کس باید خودش باشد نه دیگری.»

عقل می گوید: «اینکه دیوانگی است!...»

و دلم تایید می کند: «درست است!»

عقل از کوره به در می رود: «او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است.»

و دلم جواب می دهد: «روزگار چنین کرده است؛ مگر جبهه فاو را در آخرین روزهای جنگ از یاد برده ای؟ آن چشمهای کور و چهره های تاول زده...؟ مگر این روزها اخبار شهر چرسکا به تو نمی رسد؟»

عقل اعتراض می کند: «هر واقعیت تلخ را نمی توان گفت.»

و دل پاسخ می دهد: «هر واقعیتی را که نمی توان به جرم تلخ بودن پنهان کرد.»

و عقل پیروز مندانه می گوید: «پس اذعان داری که این فیلم تلخ است؟»
 

 

دوست من! فیلم «از کرخه تا راین» تلخ است؛ به تلخی بمبهای شیمیایی، به تلخی از دست دادن فاو، به تلخی مظلومیت بسیجی.

می خواهم بگویم که تلخ است، اما ذلیلانه نیست.

این تلخی همچون تلخی شهادت شیرین است.


ادامه مطلب

مزایای خنده

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

نشانه آدمیان بهشتی تبسم همیشگی است. (رسول اکرم صلی‌الله)

ما بهشت را برای کسانی که دل مؤمنین را شاد کنند مباح ساختیم. (حدیث قدسی)

نشانه آدمیان بهشتی تبسم همیشگی است. (رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم)

بعد از سلامتی خنده بزرگ‌ترین نعمت خداست.(امام علی علیه‌السلام)

خنده و تبسم نشانه بارز خوش‌رویی است و آن موجب دوست یابی است. (امام علی علیه‌السلام)

خوشحال کردن قلب مؤمن از ده حجّ با ارزش‌تر است. (امام صادق علیه‌السلام)

نزد خداوند کافر خوش‌رو از مؤمن ترشرو عزیزتر است. (امام رضا علیه‌السلام)

هر که مؤمنی را از غم و اندوه شاد کند خداوند دل او را در روز قیامت شاد می‌کند. (امام جواد علیه‌السلام)

هیچ چیز مثل خوش‌رویی زندگی را شیرین نمی‌کند. (امام حسن عسگری علیه‌السلام)

خنده در بهبود روابط انسان بسیار موثر است.

خنده در طولانی نمودن عمر نقش موثر دارد.

خنده فشار خون را تعدیل می‌کند.

خنده سن افراد را کمتر نشان می‌دهد.

خنده زبان مشترک همه جهانیان است.

خنده هیچ هزینه‌ای ندارد.


ادامه مطلب

حکایت خدا و گنجشک

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.



فرمول مخفی کوکاکولا پس از ۱۲۵ سال برملا شد

 

نوع مطلب :تازه ها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

کوکاکولا یک نوشابه است اما طی ده ها سال داستان های زیادی در مورد فرمول مخفی این نوشیدنی محبوب وجود داشته است. همین فرمول چند خطی فناوری انحصاری این شرکت محسوب میشده و حالا یک برنامه رادیویی، ادعا کرده که دستور تهیه نوشابه کوکاکولا که ۱۲۵ سال در اعماق شرکت محبوس بوده است را یافته است. ‏

داستان این فرمول شگفت انگیز از آنجا شروع می شود که جان پمبرتون در زمان جنگ های داخلی آمریکا، این فرمول را کشف کرد و دستورش را در کتابی که دستور تهیه داروهای پزشکی هم در آن بود نوشت، کتابی که نسل به نسل، دست به دست می شد. ‏

عکسی از این دستور اسرار آمیز در مجله آتلانتا به تاریخ ۱۸ فوریه سال ۱۹۷۹ میلادی چاپ گشته بود اما در آن زمان کسی به این تصویر و مقاله توجهی نکرده بود. حالا این برنامه رادیویی موفق به کشف آن شده و پس از تحقیقات انجام شده متوجه شدند که این همان دستور اصلی کوکاکولا است. البته در این فرمول فناوری پیچیده ای مانند معماری های چند نانومتری پیدا نمی کنید! اما شاید با دیدن این فرمول جور دیگری به این نوشیدنی نگاه کنید: ‏

‏ مواد لازم : ‏ ‏

- محلول مایع حاصل از کوکائین: ۱۰/۶ گرم ‏
- اسید سیتریک: ۸۵ گرم ‏
- کافئین: ۲۸ گرم ‏
- شکر: ۳۰ ( واحد اندازه گیری اش نامشخص است) ‏
- آب: ۹/۴ لیتر ‏
- آب لیمو: ۹۴۶ میلی لیتر ‏
- وانیل: ۲۸ گرم ‏
- کارامل: ۴۲ گرم ‏


فرمول مخفی برای 7X ‏ ‏

- الکل: ۹۴۶ میلی لیتر ‏
- عصاره پرتقال: ۲۰ قطره ‏
- عصاره لیمو: ۳۰ قطره ‏
- عصاره جوز هندی: ۱۰ قطره ‏
- عصاره گشنیز: ۵ قطره ‏
- عصاره نرولی: ۱۰ قطره ‏
- عصاره دارچین: ۱۰ قطره ‏


کوکا کولا برای محفوظ نگاه داشتن فرمول، آنرا به صورت ۲۴ ساعته تحت نظارت داشت، حتی مدیران هم تنها نیمی از آن را می دانستند و ۲ مدیر هرگز نمیتوانستند با یکدیگر تنها باشند. ‏

آسا کندلر مدیر کوکاکولا، زمانی که دستور را از پمبرتون در سال ۱۸۸۷ خرید، خیلی نگران این بود که مبادا فرمول را از او بربایند و به همین خاطرجدول محتویات را از روی شیشه های نوشابه پاک کرد تا کسی این فرمول را نبیند. و دستور داد که لیست محتویات هیچ گاه نباید در جایی نوشته شود. ‏

در واقع درز کردن این فرمول هم اکنون به ضرر کوکاکولا هم نخواهد بود، زیرا کسی نمی تواند آنرا به صورت ۱۰۰٪ شبیه سازی کند. ‏

دلیلش هم همان محلولی است که از برگ کوکائین استخراج می شود و این تنها کوکا کولاست که با سازمان سرپرستی و ساماندهی مواد مخدر آمریکا قرارداد دارد و اجازه نامه رسمی جهت استفاده از آن را دریافت کرده است. ‏



عاقبت روابط نامشروع و غیر اخلاقی در کلام پیامبر

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

هر کس با زنی نامحرم شوخی کند برای هر کلمه که با او گفته است، هزار سال در آتش دوزخ او را زندانی می کنند. و آن زن اگر با رضایت، خود را در اختیار مرد قرار دهد و مرد او را در آغوش گیرد یا ببوسد یا تماسی برقرار سازد یا با وی بخندد و منجر به عمل خلاف شود، این زن هم مثل مرد گناهکار است و عذابش مثل اوست. ولی اگر زن راضی نبوده و مرد به زور مرتکب این عمل زشت شد، گناه هر دو بر گردن مرد خواهد بود.



عاقبت روابط نامشروع در کلام رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم



در هر خیابان و پارکی نگاه کنی یک دختر و پسر دست همدیگر را گرفته و در حال عبور و مرور هستند هر چقدر هم خوشبین باشیم باز یک جای سؤال باقی میماند که : اینها که سنشان به ازدواج نمی خورد و به طور معمول خواهران و برادران هم چنین صمیمانه تمام مدت دست در دست هم نیستند تمام طول مسیر، پس این ها چه نسبیتی با هم دارند؟ یا زیبنده یک جامعه مسلمان است که این چنین راحت حکمی صریح از دین نادیده گرفته شود ؟



با هیچ زبانی نمیشود به جوانان عزیز گفت که کارشان درست نیست چون توجیهات زیادی برای این رابطه تراشیده شده و کلا به گونه ای آن را پذیرفته و منطقی میدانند و نبودش را غیر ممکن می دانند خوب در این مقاله چند سخن گهربار از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می آوریم باشد که از پیامبر حرف شنوی داشته باشیم و کمی در کار خود تأمل کنیم. بدون پیش داوری این ها نه حرف ستاد امر به معروف است و نه اداره منکرات حرف کسی است که خداوند به جان شریفش سوگند میخورد و او راستگو ترین راستگویان است.



باید این نکته را افزود که این دوستی های نامشروع سبب حرص و ولع و از بین رفتن حجب و حیاء در بقیه جوانان می گردد. وقتی جوانی دید جوانان دیگر به راحتی با دختر یا دخترانی دوست می شوند، و یا دختری دید دختران مثل او، با پسران ارتباط برقرار می کنند، پیش خود فکر می کند، گویا برای این کارها مانعی پیش پای او نیست. لذا اگر چه دختر و پسری باشند که چندان تمایل به ارتباط نامشروع ندارند، اما به خاطر عدم نبودن تقوای بالا و نداشتن شناخت درستی از دین و برخوردار نبودن از معارف بلند دینی و از طرفی وسوسه شیطان، همه اینها دست به دست هم می دهند، زمینه را برای ورود اکثر جوانان به این باتلاق متعفن فراهم می سازند.



وقتی در بین اکثر جوانان جامعه روابط نامشروع رواج یافت، زندگی برای افراد سالم و متدین و کسانی که پایبند به دین و مذهبی هستند، مشکل خواهد بود. در حقیقت چنین جامعه ای به مرضی مبتلا شده که درمان آن بسیار سخت و یا غیر قابل علاج می گردد. همان گونه که اکثر جوامع غربی و برخی کشورهای اسلامی از این روابط نامشروع به ستوه آمدند و دائم در صدد درمان آن می باشند، که متاسفانه به خاطر دوری از دین و معنویت موفق نشده اند. و تنها راه درمان، بازگشت به دین و هویت و اصالت فرهنگی می باشد. اکنون به روایاتی در این مورد توجه فرمایید:

 

 


ادامه مطلب

  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3