تبلیغات
gharibe ashena - مطالب بهمن 1389

پیامک و اس ام اس های با حال و خواندنی

 

نوع مطلب :اس ام اس ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

دو چیز همیشه باید تازه باشند؛ عشق و تخم مرغ !

 

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم.

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، … چکار با پنجره داشت.

 

چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است

خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است؟

خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود،

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است

 

عشق تو از بس که خروش آوردیم

دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت

رفتیم و زبانهای خموش آوردیم

یارا چه کرده ایم که از ما بریده ای

یا ما چه گفته ایم که از ما رمیده ای

 

خواهی که که غریق بحر عشاق شوی؟

مشنو، منگر، مگو، میندیش، مباش



 

 


ادامه مطلب

کوتاهترین عاشقانه های زیبا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبررا کنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود .

قطار می رود .... تو می روی ..... تمام ایستگاه می رود ............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!

 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم.

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا؟

شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،ولی رفتی!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.

 

 


عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود


ادامه مطلب

آخرین خبر

 

نوع مطلب :لطیفه ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

به گزارش خبر گذاری غضنفر نیوز گروهی از همشهریان…! برای پیوستن به مختار عازم کوفه شدند!

غضنفر میخواسته بره بهشت زهرا، ‌گل گیرش نمیاد كمپوت می‌بره!!!

یارو صبح از در خونه میاد بیرون، میبینه سر كوچه یك پوست موز افتاده، با خودش میگه: ای داد بیداد، باز امروز قراره یك زمینی بخوریم!!!

علت سانحه هواپیمای ارومیه لهجه برج مراقبت اعلام شد.
برج مراقبت : بیابان دی ، بیابان دی  (به زبان ترکی ، فارسیش میشه بیابان است)
 دریافت كاپیتان : بیا بانده ، بیا بانده.

زمستان آمد و من بی هوا چاییدیم
سرما که به عمر خود ندیدم ،دیدیم
یارانه وصول شد ولیکن امروز
یک قبض رسید و زیر آن زاییدیم.

این منم، تازه از سر جلسه امتحان بلند شدم،همه چی عادیه هیچ چیز غیر طبیعی نمی بینید،

.

.

پوشک دانشجویان ایزی لایف مخصوص امتحانات!!!

-بنزین دیدی ندیدی
۲-بنزین زرد برادر گریسه
۳-با بنزین بنزین گفتن ماشین روشن نمیشه
۴-به اندازه بنزینت گاز بده
۵-بنزین همسایه اورانیومه
۶-بنزین حقه
۷-از این حرفا بوی بنزین میاد.

یک روز حیف نون می ره نارنگی بخره، اسم نارنگی یادش نمی یاد. بعد می گه: "آقا به من 2 کیلو پرتقال کم باد بده".

غضنفر می ره امتحان رانندگی، افسر بهش می گه حركت كن.
غضنفرمی زنه دنده عقب!
افسر میپرسه چرا دنده عقب می ری؟
می گه می خوام خیز بگیرم!


ادامه مطلب

به نظرشماشوخی بودیاجدی؟؟؟

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار

 

نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،

 

قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون

 

در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که

 

روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند

 

تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم

 

رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود

 

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که

 

همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین

 

هوائی رفته ماهیگیری؟


من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه

 

هیچوقت نرفتم ماهیگیری.


ادامه مطلب

عشق واقعی مارمولک

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه
عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.



داستانهای طنز کوتاه و با حال

 

نوع مطلب :لطیفه ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

یك انگلیسی ؛ یك آمریكایی و یك یارو مردند و همگی رفتند جهنم


فرد انگلیسی گفت: دلم برای انگلیس تنگ شده
می خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه كار می كنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقیقه صحبت كرد...
سپس گفت:
خب، شیطان چقدر باید برای تماسم بپردازم؟؟؟
شیطان 5 میلیون دلار خواست..
5 میلیون دلار !!!!!!!
انگلیسی چك كشید و برگشت روی صندلی اش نشست


فرد آمریكایی خیلی حسود بود و شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می خواهم با امریكا تماس بگیرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
او تماس گرفت!!
و به مدت 10 دقیقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید بابت تماسم پرداخت كنم؟
شیطان 10 میلیون دلار خواست...
10 میلیون دلار!!!! امریكایی چك چكشید و برگشت بر روی صندلی اش نشست...



و اما یارو خیلی خیلی حسود بود.او شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می خواهم با كشورم تماس بگیرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید برای تماسم پرداخت كنم؟
شیطان گفت:
1دلار......
فقط 1دلار؟!!!!
شیطان گفت بله خب...
از جهنم به جهنم داخلیه !!!!


ادامه مطلب

ورزشی

 

نوع مطلب :ورزشی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

كارسخت استقلال و ذوب آهن مقابل تیم های نفتی
تلاش سپاهان برای رسیدن به صدرجدول

هفته بیست و سوم لیگ برتر درحالی از فردا (جمعه) آغاز خواهد شد كه نزدیكی امتیازات و حساسیت رقابت در نیم فصل دوم، تیم های لیگ برتری را برآن داشته تا به غیر از پیروزی به دنبال چیزی دیگر از ایستگاه بیست و سوم نباشد.
از اصفهان تا تهران و از انزلی تا خوزستان همه تیم ها به دنبال پیروزی و برد هستند، البته با انگیزه های متفاوت و برای رسیدن به هدفی یكسان. برخی تیم ها برای قهرمانی، برخی برای بقا و دسته ای دیگر برای ثبات. اینها هفته بیست و سوم لیگ برتر را جذاب می كند، هفته ای كه از عصر جمعه با برگزاری هفت دیدار آغاز می شود و شنبه آینده با دیدارشاهین بوشهر- پیروزی به اتمام می رسد. درزیر اشاره ای گذرا به دیدارهای هفته بیست و سوم لیگ برتر خواهیم داشت.
درگیری ذوب آهن با حاشیه
صدرنشین لیگ برتر استقلال و سپاهان را دریك قدمی خود می بیند. این تیم پس از تحمل دو شكست پی درپی برابر سایپای البرز و سپاهان اصفهان جایگاهش درصدرجدول به خطر افتاده است، درهفته بیست و سوم با اندیشه جبران مقابل صنعت نفت آبادان قرار می گیرد. این تیم كه ظاهراً با مشكلات حاشیه ای درگیر است، عصر جمعه تیمی را میزبانی می كند كه چهار هفته است نبرده و متاثر از سه باخت و یك تساوی به رده نهم جدول سقوط كرده است.
عزم پاس برای سقوط؟!
پاس همدان عزم خود را برای سقوط به لیگ دسته اول جزم كرده است! این تیم كه به باخت عادت كرده است، با آمدن یاوری هم ترك نكرده و می بازد. پاس همدان 13هفته كه برد نداشته و این هفته در ورزشگاه خانگی خود به دیدار سپاهان می رود كه جز مدعیان قهرمانی است و برای رسیدن به صدرجدول تلاش می كند.
آیا سپاهان به تیم یاوری اجازه می دهد كه طلسم ناكامی ها را شكسته و خود را از صف قعرنشینان جدا كند یا اینكه باز هم دست همدانی ها از امتیاز كوتاه می ماند و یك گام دیگر به سقوط نزدیك می شوند.
مصاف استقلال
با ركورددار تساوی
آبی پوشان تهرانی این هفته میزبان تیم نفت تهران هستند. شكست این تیم 23امتیازی كه رتبه پانزدهم جدول را در اختیار دارد، برای شاگردان مظلومی شاید كار دشواری نباشد اما زمانی كه به بازی رفت دو تیم بازمی گردیم، آنجائی كه استقلال با تمام توانش مقابل نفت به نتیجه ای بهتر از تساوی بدون گل دست نیافت. به این نتیجه می رسیم كه تیم اوج گرفته مظلومی نمی تواند خود را درمصاف با نفت از پیش برنده بداند.
تیمی كه هفته گذشته با نتیجه 4 بریك پاس همدان را شكست داده و اسب خود را برای فرار از انتهای جدول زین كرده است، نمی تواند مقابل تیم استقلال از پیش بازنده باشد و بدون شك دراین بازی با اندیشه كسب امتیاز به میدان خواهد آمد.

ادامه مطلب

سوژه های جالب ایرانی

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

عکس های زیبا و دیدنی از سوژه های خنده دار و عجیبی که بیشتر در کشور ایران اتفاق می افتد و هر کدام جای بحث و خنده فراوان را دارد که چرا و چگونه این کارهای عجیب را انجام داده اند که امید است هم بخندید و هم از دیدن این تصاویر لذت ببرید.

 


ادامه مطلب

اس ام اس های عاشقانه بسیار زیبا و جذاب جدید

 

نوع مطلب :اس ام اس ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

اس ام اس های عاشقانه جدید و بسیار زیبا و جذاب

یه حساب تو دلتنگی هات برام باز کن

شاید برنده کل دلتنگی هات شدم !

.

.

.

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی / آتش به شب تار زدی خسته نباشی

ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی / با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی . . .

.

.

.

امشب دلم از آمدنت سرشار است / فانوس به دست کوچه دیدار است

آنگونه تو را در انتظارم که اگر / این چشم بخوابد ، آن یکی بیدار است !

.

.

.

۱ ۲ ۳ ۴

هزار هزار قطاز قطاز

پاییز و بهار

دیوونه وار تو لاله زار

تو بیشه زار مثل بهار

بالا بری پایین بیای

دوستت دارم دیوونه وار !

.

.

.

چشات دیگه از من خسته و سیره / اما هنوز چشمای من اسیره

فقط بدون که این دل شکسته / منتظره بگی واست بمیره . . .

.

.

.

هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند

بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست

.

.

.

اگر دارم دلی فدای دوست میسازم / در این دنیای بی حاصل به لطف دوست میسازم . . .

.

.

.

سر و پایت طلا باشه گل من / وجودت بی بلا باشه گل من

به غیر از من اگر یاری بگیری / الهی بی وفا باشه گل من !

.

.

.

قلب ها شیشه های احساسند ، تقدیم به وجودی که احساس قلبش منم . . .

.

.

.

همیشه این واسم سوال بود که عشق چیه ؟

اما الان با تو به زیباترین جواب رسیده ام . . .

.

.

.

سه نوع گل داریم : یکی تو خونه ، یکی تو گلخونه ، یکی داره اس ام اس میخونه !

.

.

.

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی ؟

عشق من در آینه ای است که هر روز به آن می نگری . . .

.

.

.

به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه . . .

.

.

.

خدایا طاقت هجرش ندارم ، تو میدانی که او را دوست دارم

شده در زندگی لیلای عشقم ، و من مجنون عشقش در دیارم

.

.

.

افسار دلم دست خدا بود چنین شد / ای وای اگر دست خودم بود چه می شد ؟

مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت / گر مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد . . . ؟

.

.

.

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را / اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم / ای دوست مبین به چشم دشمن ما را . . .

.

.

.

از نفرت تا علاقه یک محبت

از دشمنی تا دوستی یک لبخند

از جدایی تا پیوند یک قدم

از دوری تا صمیمیت یک اس ام اس !

.

.

.

در بودنت به نبودنت و در نبودنت به بودنت می اندیشم ای بود و نبود من !

منبع : راد اس ام اس



زیباترین قلب

 

نوع مطلب :مقاله ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...



و این هم یک مکالمه خواندنی که این روزا نمونه اش برای خیلی ها اتفاق می افته

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی …
گفتم … حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟
نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم . . .


داستان جذاب یک لیوان شیر

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »



مرگهای عجیب تاریخ

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

روز مرگ همه ما بالاخره یک روز فرا می رسد اما برخی مرگ و میر ها به شکلی جالب و عجیب در طول تاریخ اتفاق افتاده که متوفی را هم به شهرت رسانده است. برخی از این مرگ ها را مرور می کنیم:

آرنولد بنت : داستان نویس انگلیسی- وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!

آگاتوکلس : خودکامه سراکیوز – در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

آلن پینکرتون : موسس آژانس کارآگاهی آمریکا -هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

آیزادورا دانکن : رقاص آمریکایی -هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد


ادامه مطلب

ماجرای عجیب اتاق سی سی یو

 

نوع مطلب :مقاله ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

ادامه مطلب

دخترفداکار

 

نوع مطلب :مقاله ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.


ادامه مطلب

  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4