تبلیغات
gharibe ashena - پدید آمدن شاهنامه

پدید آمدن شاهنامه

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید

كه از زمانهای باستان در ایران كتابی بود پر از داستانهای گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این
كتاب هم پراكنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه میداشتند ، تا آنكه یكی از بزرگان و آزادگان ایران كه
مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و
خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و كناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران كهن جویا شد : كه شاهان ایران از دیرباز چگونه كشورداری كردند و آغاز و انجام هر یك چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت.

موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابی نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرین گفتند. آنهایی كه خواندن میدانستند داستانهای این كتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شكوه گذشته ایران شاد می كردند. این كتاب در میان مردم گرامی شد.

دقیقی شاعر

آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد كه این كتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس كه این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از كار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نكند و كار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود كه بپاید و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اینگونه كوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنكه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیكوست؟

مگر نه آن است كه پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری كرد؟

مدتی در اندیشه بودم ولی آشكار نمی كردم، زیرا كسی كه در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنكه دوست مهربان و یكرنگی كه در یكی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنین كار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر كردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل كنی.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و یكی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاكیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم كنم. از هر چه از دست من برآید كوتاهی نخواهم كرد.» این نیكمرد نامدار با نیكویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی كه از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می كرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش یكسان می نمود.

افسوس كه ناگهان ریشه عمر این رادمرد كنده شد و چون سروی تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه كرد. تا آنكه یك روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم كه می گفت:

« این كتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


رویای فردوسی


یك شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم كه شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را كه چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد كه شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاك نهاد در پیش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كیست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ایران و توران در فرمان اوست و از كشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز كه سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.»

بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم.


What is limb lengthening surgery?
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:56 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like you wrote the book in it
or something. I think that you can do with some pics to drive the message home a little bit,
but other than that, this is fantastic blog. A fantastic read.
I will definitely be back.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:51 ب.ظ
My partner and I stumbled over here coming from a different web address and thought I might check things out.
I like what I see so i am just following you. Look forward to going
over your web page for a second time.
http://jeanettgebhart.hatenablog.com/archive/2015/09/27
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:36 ب.ظ
Really no matter if someone doesn't know after that
its up to other viewers that they will assist, so here it
takes place.
http://imminentknoll3216.sosblogs.com/
جمعه 9 تیر 1396 12:52 ق.ظ
My family members always say that I am killing my time here at net,
except I know I am getting familiarity everyday by reading such fastidious content.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر