تبلیغات
gharibe ashena - به نظرشماشوخی بودیاجدی؟؟؟

به نظرشماشوخی بودیاجدی؟؟؟

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار

 

نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،

 

قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون

 

در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که

 

روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند

 

تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم

 

رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود

 

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که

 

همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین

 

هوائی رفته ماهیگیری؟


من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه

 

هیچوقت نرفتم ماهیگیری.

منطق وقانون

دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟


استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم.

 دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم ‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.


‏استاد قبول ‏كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی ‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟


استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


‏بعد از مدتی استاد با بهترین ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
‏قربان شما 63 ‏سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی ‏نیست.


‏همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین ‏حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد ‏نه قانونی است و نه منطقی.

ازدواج عاشقانه

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم...
می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از 

ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره...
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...
گفت:موافقم...فردا می ریم...
و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا عیب از من
بود چی؟...سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دید...با
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...
بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بود...یا از
خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش
گفتم:علی...تو
چته؟چرا این جوری می کنی...؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...
دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟
گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و
اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از فردا تو واسه
خودت...منم واسه خودم...
دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود...
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشت بودم:
علی جان...سلام...
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم...
می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...باور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه ادمی هر
دادم...یه ادم دورنگ...یه ادم دروغگو...
توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز


 



How do you stretch your Achilles?
سه شنبه 28 شهریور 1396 01:14 ق.ظ
I think that everything published made a great deal of sense.
However, think about this, suppose you added a little information? I am not
suggesting your information isn't solid., however what if you added something
that grabbed people's attention? I mean gharibe ashena - به نظرشماشوخی بودیاجدی؟؟؟ is a little
vanilla. You could glance at Yahoo's front page and watch how they create article titles
to get viewers to open the links. You might add a related video
or a related picture or two to get people interested about what you've
written. In my opinion, it could make your website a little bit more interesting.
feet problems
شنبه 18 شهریور 1396 03:38 ق.ظ
Today, I went to the beach front with my kids. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put
the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
What is a heel lift?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:28 ب.ظ
Hello every one, here every one is sharing such knowledge,
thus it's good to read this webpage, and I used to pay a quick visit
this webpage all the time.
http://uncoveredbruise84.jimdo.com/2016/02/23/why-shoe-lifts-are-the-answer-to-leg-length-imbalances
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:31 ب.ظ
What i don't understood is in truth how you're no longer actually much more smartly-preferred than you might be right now.
You are so intelligent. You already know therefore considerably when it comes to this subject, produced me
for my part imagine it from numerous varied angles.
Its like women and men don't seem to be fascinated except it's one thing to accomplish with Woman gaga!
Your own stuffs excellent. At all times handle it up!
manicure
شنبه 9 اردیبهشت 1396 01:44 ق.ظ
Hi, its good paragraph on the topic of media print, we
all know media is a enormous source of information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر