تبلیغات
gharibe ashena

09359068890

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri




نگرشی بر کف دست

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

مطلب امروز از نویسنده و محققی است فرانسوی که در سال 1886 با نام ، رنه ژان ماری گنون ، در حومه پاریس متولد شد و در سال 1951 با نام ، عبدالواحد یحیی ، در مصر فوت نمود .

دلایل عمیق گرایش رنه گنون به سیر و سلوک اسلامی همواره برای هموطنانش مبهم ماند وتغییر مذهب او موجب شگفتی جهان غرب شد .

مطلب امروز گرفته شده از فصلی از یکی از کتابهای او به نام ، اسلام و تائوئیسم ، است . فصلی با نام : نگرشی بر کف دست .

« ... بطن علوم سنتی برای غربیان غریب و دور از ذهن است و درک طبیعت حقیقی این علوم برای ایشان دشوار می باشد . امروزه اکثر علوم سنتی برای غربیان کاملا از دست رفته اند و از بقیه این علوم جز تفاله ای بی شکل و مسخ شده چیزی باقی نمانده است تا آنجا که به سطح دستورالعملهای تجربی و " فن پیشگویی " تنزل یافته اند و مسلما فاقد هرگونه ارزش اعتقادی هستند .

با یک مثال می کوشیم تا دور بودن برداشت غربی های کنونی را از واقعیت نشان دهیم . از اینرو اشاره ای چند به اسرار کف دست ( علم الکف ) در حکمت باطنی اسلام می کنیم .

اسرار کف دست هرچند برای کسانی که هیچ اطلاعی از این علم ندارند ، شگفت جلوه خواهد کرد ، در شکل اسلامی اش مستقیما به ، علم الاسماء ، وابسته است . قرارگیری خطوط اصلی در کف دست چپ شکل عدد 81 را می سازد و در کف دست راست 18 را که مجموع آنها 99 یعنی مجموع اسماء الهی است .... و نام الله را پنج انگشت هر دست می سازد : بدین ترتیب که انگشت کوچک الف ، انگشت دوم لام ، انگشت میانی و انگشت اشاره لام دوم ، و انگشت شست ه را می سازد و استفاده از شکل دست در مراسم و سنن اسلامی به عنوان یک سمبول که در همه کشورهای اسلامی به کار می رود از اینجا ناشی می شود ....

.... در کتاب ایوب باب سی و هفتم آمده است : دست هر انسان را مختوم می سازد ، تا جمیع مردمان اعمال او را بدانند . که به اعتقاد ما این مطلب بی ارتباط با نقش اساسی دست در آئین های تبرک و تقدس نیست .... از سوی دیگر رابطه بین بخش های مختلف دست با ستارگان و کواکب عموما شناخته شده و در کف شناسی غربی نیز موجود است ، اما در حالی که کف شناس غربی در آن جز علائم قراردادی چیزی نمی بیند ، در علم الکف پیوندی واقعی بین کف شناسی و ستاره شناسی وجود دارد ....

مطالعه دست چپ طبیعت فرد را نشان می دهد ، یعنی مجموعه تمایلات توانایی ها و استعدادها و در واقع شخصیت مادرزادی او را به ما می نمایاند . اما آنچه را که اکتسابی است در دست راست می یابیم که خطوط آن دائما در تغییرند ....

این اشارات مختصر نشان می دهد که چگونه یک دانش سنتی نظام یافته کاملا به اصول اعتقادی یک دکتر وابسته و پیوسته است .... »


طرح بیل گیتس برای كاهش خطر طوفان‌

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

بیل گیتس میلیاردر مشهور جهان فناوری به همراه دیگر دانشمندان با درخواست ثبت امتیاز فناوری که بتواند با استفاده از سرد کردن اقیانوسها خطر تخریبی توفانهای عظیم را کاهش دهد باعث شگفت زدگی بسیاری از متخصصان شده اند.
 

ایده جدید گیتس می تواند از به وجود آمدن خاطرات هولناکی که چهار سال پیش توسط توفان کاترینا به وجود آمد جلوگیری کند. این توفان در ایالت لوئیزیانا در حدود 81 بیلیون دلار خسارت به وجود آورد و جان بیش از 1800 زن و مرد و کودک را گرفت.

طرح جدید بیل گیتس مورد استقبال بسیاری قرار گرفته است اما در عین حال سئوالهایی را درباره ممکن بودن انجام آن برانگیخته است. به گفته گابریل وچی محقق سازمان مطالعات اقیانوس شناسی و اتمسفری برای عملی شدن این ایده باید عملیاتی صورت گیرد که بشر تا کنون آن را انجام نداده است.

توفانها به واسطه آبهای گرم انرژی خود را تامین می کنند به همین دلیل سرد کردن آبهای اطراف توفان می تواند از شتاب توفان بکاهد. بر اساس درخواست ارائه شده در این شیوه قایقهای لوله مانند زیادی در منطقه توفان خیز بر روی سطح آب قرار خواهند گرفت که هر یک دو مجرای آب به طول 152 متر خواهد داشت.

یکی از این مجراها می تواند آب گرم را از سطح اقیانوس به زیر بکشد و دیگری آب سرد را از اعماق اقیانوس به سطح انتقال می دهد. ویلیام گری از مشهورترین توفان شناسان جهان که به مدت 50 سال به مطالعه و پیش بینی طوفانها مشغول بوده است، در عملی بودن این طرح شک دارد.

وی معتقد است مشکل اصلی این طرح سرعت بالای شکل گیری طوفانها است به شکلی که تنها دو یا سه روز زودتر امکان اخطار دادن درباره آغاز یک توفان سهمگین وجود دارد و به همین دلیل انتقال میزان موثر آب سرد از اعماق اقیانوسها به سطح اقیانوس طی این مدت کوتاه کمی مشکل به نظر می رسد.

گری معتقد است این ایده در نوع خود بسیار جالب توجه است اما تنها در حالتی عملی خواهد بود که در ابتدای فصل آغاز توفانها و بر اساس امکان آغاز توفانی بزرگ فعال شوند در این صورت نیز مشکل در این خواهد بود که شاید در تمامی طول فصل هیچ توفانی در راه نباشد و تنها سرمایه زیادی که برای فعالیت این سیستم هزینه خواهد شد از بین برود.

همچنین گری بر این باور است حتی در صورتی که این سیستم به موقع عمل کند، نمی تواند به صورت کامل از وقوع توفان جلوگیری کند. شاید با کمک این روش بتوان تنها مرکز توفان را ضعیف کرد اما امواج خارجی آن همچنان خصوصیات مخرب خود را حفظ خواهند کرد.

کری امانوئل استاد علوم اتمسفری در موسسه ام آی تی نیز درباره عملی بودن این طرح چندان خوشبین نیست. به اعتقاد وی زمان انتقال دادن آب سرد به سطح اقیانوس به منظور کنترل توفان بسیار محدود است.

بیل گیتس و کن کالدریا که نام آنها در درخواست ارائه شده به عنوان مخترع سیستم به ثبت رسیده است تا کنون پاسخی به انتقادات وارد شده به طرح خود ارائه نکرده اند. همچنین تا کنون اطلاعاتی درباره هزینه های مورد نیاز برای عملی شدن چنین پروژه ای اعلام نشده است.

در این میان برخی از دانشمندان که در ارائه این طرح نقش داشته اند معتقدند این فناوری فرایندی نیست که به زودی قابل بهره برداری باشد بلکه در شرایطی مورد استفاده قرار خواهد گرفت که تمامی روشهای ممکن مورد آزمایش قرار گرفته باشد و نیاز به یک فناوری تخفیف و کاهش شتاب توفان به شدت احساس شود.

بر اساس گزارش سی ان ان، گری نیز معتقد است این فناوری طی چند دهه آینده عملی خواهد شد و شاید بتواند تاثیراتی را بر روی کنترل این بلای طبیعی داشته باشد.

گری در رابطه با حضور گیتس در این پروژه می گوید: "به هر حال حضور بیل گیتس با تمامی سرمایه اش برای عملی ساختن چنین پروژه ای خوشحال کننده است."A



عکسهای خوش شانس ترین راننده جهان

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 


23757_472


23758_717


23759_550



فصل بهار نمونه ای از قیامت

 

نوع مطلب :دانستنیها ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 

هر انسانی در طول زندگی خود حوادث و رخدادهای بسیاری را دیده است و تلخی ها و شیرینی های فراوانی را تجربه کرده است. اما آنچه که جالب به نظر می رسد، نحوه واکنش انسان ها در برابر آنها است.

برخی چنان مبهوت حوادث روزگارند که با تلخی این حوادث، تنها تلخ کام می شوند و با شیرینی آن تنها شیرین کام می گردند. برخی هم زندگی را همانند یک سرگرمی می پندارند و عادت کرده اند که از کنار حوادث آن به راحتی گذر کنند و کاری به تلخی و شیرینی آن نداشته باشند. اما گروهی هم هستند که همه حوادث زندگی را کلاسی پرنشاط و درس آموز می بینند و از لحظه لحظه آن عبرت می آموزند.

درست مثل یک فیلم یا سریال تلویزیونی. برخی از مردم همانگونه که پای فیلم های درام، کامشان تلخ می شود و اشکشان جاری می گردد، پای فیلم های طنز هم که می نشینند قهقهه شان به آسمان می رود و با تمام وجود می خندند. اما پس از پایان فیلم، نقد و تحلیلی از آن ندارند و تنها متاثر از رخدادهای آن شده اند.

گروه دیگری از مردم هم که اصلا کاری به محتوای فیلم ها ندارند و تنها برای سرگرمی و گذراندن وقت، پای آن می نشینند. اما در مقابل گروهی هم هستند که با دیدی نکته سنج به آن می نگرند و نقادانه به محتوای فیلم نگاه می کنند و از حوادث و رخدادهای آن عبرت می گیرند.

بعید است که برتری گروه سوم بر کسی پوشیده باشد و عقل بشری ارزش آن را درک نکند. زیرا همه می دانند که شرافت و بزرگی انسان بر دیگر موجودات عالم، همین قوه تحلیل است که خداوند تنها به او داده است و بس.

با مروری اجمالی بر آیات قرآن خواهیم یافت که خواسته خداوند نیز همین است که از یک یک حوادث عالم عبرت بیاموزیم و از جریانات مختلف زندگی پند گیریم. یکی از این حوادث پر اهمیت که هر ساله در زندگی یکایک ما تکرار می شود و شادابی و طراوت را برایمان به ارمغان می آورد، بهار طبیعت است. شما به بهار و حوادث موجود در آن چگونه نظاره می کنید؟

بهار، فصل نمایان شدن زحمت های گذشته است. شکوفه های زیبا که رویید تازه معلوم می شود که هر کشاورزی چقدر زحمت کشیده است؟ حجم شکوفه ها و گیاهان سر از خاک افراشته نشان خواهد داد که چقدر کاشته بوده ایم و چقدر برداشت خواهیم کرد. اگرچه بهار، فصل برداشت نیست اما فصل نمایان شدن حجم برداشت که هست

ماکتی به شکل بهار

بهار که می آید روح زندگی را نیز با خود می آورد. انگار نسیم بهاری دمیدن روح الهی بر زمین های مرده است. زمین هایی که در پاییز و زمستان سرسبزی خود را از دست داده اند و به گورستانی از برگ ها و چوب های خشکیده تبدیل شده اند.

بهار

اگر با دقت به این صحنه های شگفت آور نگاه کنیم و از روی عادت از کنار آنها به راحتی عبور نکنیم، نکته ای بس بزرگ دستگیرمان خواهد شد. قرآن از این اتفاق بزرگ طبیعت، درسی بزرگ تر به ما می آموزد. خداوند در آیه ۹ سوره فاطر می فرماید:

«… فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُورُ»؛ ما زمین را پس از مردنش زنده مى‏کنیم. رستاخیز نیز همین گونه است!

طبیعت بهاری از زمین مرده، چمنزار و گلزاری زیبا می آفریند و از چوب های خشکیده ای که گویا سالها است مرده اند، درختان سرسبز و پرمیوه می سازد. به نظر شما این اتفاق شگفت، شکل کوچکی از قیامت نیست؟

طبیعتی که در پاییز به زردی گرایید و در زمستان مرگی سرد را تجربه کرد، اینک در بهار، جانی تازه گرفته است و زندگی دوباره ای را تجربه می کند. بنابراین خدایی که می تواند هر ساله طبیعتی با این پهنا و عظمت را از مرگ به زندگی بازگرداند، خواهد توانست از مردگان انسان ها رستاخیزی پرعظمت بیافریند.

پس بهار، «نمونه کوچک شده رستاخیز» یا به اصطلاح امروزی ها «ماکت قیامت» است. نمونه ای که نه تنها یک بار در طول زندگی خود آن را می بینیم بلکه هر ساله آن را تجربه می کنیم و این گردش طبیعی فصل ها را بارها و بارها نظاره می نماییم. به قول مولوی:

این بهار نو ز بعد برگ ریز هست برهان بر وجود رستخیز

یکی از اصحاب پیامبر می گوید از ایشان پرسیدم: ای رسول خدا! چگونه خداوند مردگان را در قیامت زنده می کند؟ آیا در جهان آفرینش نیز نشانه ای برای این مساله وجود دارد؟

پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله پاسخ داد: آیا تا به حال از سرزمینی که خشک و مرده باشد، عبور نکرده ای؟ آیا پس از چندی از همان زمین خشک و مرده گذر نکرده ای که گویی از خرمی و سرسبزی به حرکت در آمده است؟

او می گوید به حضرت گفتم: آری ای پیامبر خدا.

سپس حضرت فرمودند: اینگونه خداوند مردگان را زنده می کند و این نمونه و نشانه او در آفرینش است.(تفسیر نمونه، ج ۱۸، ص ۱۹۲)

با مروری اجمالی بر آیات قرآن خواهیم یافت که خواسته خداوند نیز همین است که از یک یک حوادث عالم عبرت بیاموزیم و از جریانات مختلف زندگی پند گیریم. یکی از این حوادث پر اهمیت که هر ساله در زندگی یکایک ما تکرار می شود و شادابی و طراوت را برایمان به ارمغان می آورد، بهار طبیعت است. شما به بهار و حوادث موجود در آن چگونه نظاره می کنید؟

شباهت های بهار به قیامت

۱ـ همانطور که طبیعت پس از زندگی پر حرارات خود در بهار و تابستان آهسته آهسته از جنب و جوش می افتد، در پاییز رو به خزان می رود و در زمستان به کلی از جنب و جوش می افتد، انسانها نیز پس از یک دوره زندگی پر جنب و جوش، آهسته آهسته به خزان عمر خود نزدیک می شوند و پس از چندی می میرند.

اما همانگونه که خداوند از سرزمین مرده، طبیعتی سرسبز و زنده می آفریند، از قبرستان های بشر نیز قیامتی پرجنب و جوش خواهد ساخت.

۲ـ بهار یادآور سر برآوردن گیاهان زنده از درون خاک است. خاک ها به کناری زده می شود و آنچه ماه ها پیش در زمین مدفون شده بود، حالا به شکلی دیگر از زمین سر برمی آورد. گویا که این صحنه در قیامت هم تکرار می شود. مردگانی که سال ها پیش در زمین دفن شده اند و پوسیده اند در بهار قیامت زنده می شوند و ناگاه سر از قبر بیرون می آورند.

۳ـ بهار، فصل نمایان شدن زحمت های گذشته است. شکوفه های زیبا که رویید تازه معلوم می شود که هر کشاورزی چقدر زحمت کشیده است؟ حجم شکوفه ها و گیاهان سر از خاک افراشته نشان خواهد داد که چقدر کاشته بوده ایم و چقدر برداشت خواهیم کرد. اگرچه بهار، فصل برداشت نیست اما فصل نمایان شدن حجم برداشت که هست.

قیامت هم که به پا می شود شکوفه های عمل انسان سر برمی آورد و حجم تلاش شایسته انسان در دنیا را نمایان می کند. البته فصل برداشت بهشت است ان شاء الله.

۴ـ هر شکوفه ای رنگی دارد و هر گیاهی شکلی. بهار که می آید تازه ارزش کاشته های کشاورزان نمایان می گردد. شکوفه ها و سبزه های برآمده از خاک به همگان می فهمانند که چه جنسی و با چه ارزشی کاشته شده است. علف کاشته ایم یا زعفران. بادمجان کاشته ایم یا گردو. میوه مرغوب کاشته ایم یا نامرغوب. از بذر اصلاح شده و خالص استفاده کرده ایم یا ناخالص و بیمار.

قیامت هم که می شود ارزش اعمالمان خود به خود روشن می گردد. چه بسا اعمال بزرگی که تو خالی و پوچ است و اعمال کوچکی که همچون فندق، ارزشی والا یافته است.

به راستی که چه قیامتی است این قیامت.



خطرناک ترین شهر دنیا با آتشفشان های فعال+عکس

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri




مجله نشنال جغرافیک در گزارشی تصویری به معرفی یکی از خطرناک ترین آتشفشانهای دنیا واقع در آفریقا پرداخته است که در صورت فوران می تواند حادثه ای مرگبار برای ساکنان منطقه رقم بزند.

به گزارش خبرگزاری مهر، در سال ۷۹ پس از میلاد آتشفشان “وزوویو” واقع در خلیج ناپل ایتالیا فوران و مردم شهر “پومپی” را به سنگ تبدیل کرد.

اکنون دانشمندان معتقدند که آتشفشان “مونت نیراگونگو” واقع در حاشیه شرقی جمهوری دمکراتیک کنگو در آفریقا می تواند برای مردم شهر “گوما” حادثه ای مشابه را به وجود آورد. آتشفشان “مونت نیراگونگو” یکی از خطرناک ترین آتشفشانهای دنیا است.

در دامنه این آتشفشان، شهر “گوما” با حدود یک میلیون جمعیت قرار دارد. در دهه های اخیر، دو فوران این آتشفشان به این شهر خسارتهایی وارد و خانه ها را نابود کرده است، اما اکنون زلزله شناسان معتقدند که در آینده ای غیرقابل پیش بینی خطری مرگبار مردم این منطقه را تهدید می کند.

یک زیست شناس ایتالیایی به نام “داریو تدسکو” که در ۱۵ سال اخیر بر روی این آتشفشان تحقیق کرده است به مجله “نشنال جغرافیک” گفت: “گوما خطرناکترین شهر در تمام دنیا است.”

اطلاعات تاریخی نشان می دهد که در سال ۲۰۰۳ پس از فوران این آتشفشان بیش از ۱۱ میلیون و ۴۶۸ هزار و ۳۲۳ متر مکعب گدازه در شهر گوما فرود آمد که منجر به نابودی ۱۴ هزار خانه و فرار ۳۵۰ هزار نفر شد.

در سال ۱۹۷۷ نیز گدازه ها با سرعت بیش از ۲۶٫۸۲ متر بر ثانیه از کوه سرازیر شدند. این سریعترین سرعت حرکت گدازه در دنیا است که تاکنون به ثبت رسیده است در این فوران صدها نفر کشته شدند.

اما به گفته زلزله شناسان هر دوی این حوادث در مقایسه با خطری که ممکن است در فوران آینده این آتشفشان به وجود آید ناچیز هستند.

آتشفشان “نیراگونگو” از یک سیستم تونلی پیچیده برخوردار است که همانند ریشه های درخت در سراسر کوه گسترده شده اند.

در سال ۲۰۰۲ پس از آنکه شکاف اولیه این تونلها باز شد فشار هوا این سیستم را تخلیه و فورانهایی از مواد مذاب را به بیرون پرتاب کرد.

تصاویر زیر که در شماره ماه آوریل مجله نشنال جغرافیک منتشر شده اند فعالیت شدید این آتشفشان را نشان می دهند.

مرگبار

کوه “نیراگونگو” یکی از مرگبارترین آتشفشانهای زمین است اما به اعتقاد دانشمندان خطری که مردم منطقه را تهدید می کند

بیش از خطر خود فوران این آتشفشان است

“پیتر کارستن” عکاس با پوشیدن لباس مخصوص عایق به دریاچه گدازه های آتشفشانی نزدیک می شود

اکتشاف

یک عضو هیئت اعزامی نشنال جغرافیک بر روی کف گدازه های خنک شده راه می رود

نمای هوایی کوه “نیراگونگو”

یک آتشفشان فعال در کوهستان “ویرونگا” واقع در پارک ملی “ویرونگا”

چارچوب یکی از بزرگترین و کمتر شناخته شده ترین دریاچه های مواد مذاب

این دریاچه بیش از ۷۰۰ پا عرض و احتمالا چندین مایل عمق دارد

حبابهای جوشان امواج خروشانی از گدازه ها را به دیواره های دهانه پرتاب می کنند

دانشمندان از عمق این دریاچه اطلاع چندانی در دست ندارند اما نمونه گیریهای اخیر گدازه نشان می دهد که در این ماده مذاب، ماگمایی از جبه زمین با عمق بیش از ۷۴ کیلومتر (۴۶ مایل) وجود دارد

با دمای حدود هزار و ۸۰۰ درجه فارنهایت (۹۸۲٫۲۲ درجه سانتیگراد) این دریاچه گدازه به شدت نا آرام است به طوریکه سنگهای مذابی که به هوا پرتاب می شوند اشکال صفحه مانندی را بر روی سطح دریاچه تشکیل می دهند

حبابهای گازی که از این دریاچه متصاعد می شوند در ارتفاع ۶۰ پایی بالای دریاچه گدازه در هوا منفجر می شوند.



داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 عکس   داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا

 

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته

و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.

هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،

رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم



داستان پیرزن و کوزه ترک خورده و فایده ی آن

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 عکس   داستان پیرزن و کوزه ترک خورده و فایده ی آن 

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت…


هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . 

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد.
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم. پیر زن
لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این
گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد. 



sms

 

نوع مطلب :اس ام اس ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 نه دل در دست محبوبی گرفتار، نه سردرکوچه باغی برسردار
 از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟؟ پیاده می شوم، دنیا نگهدار

 توی اردو گاه قلبتء منم یه اسیر جنگیء تو منو شکنجه میدیءتوی این قلعه ی سنگی

 ای که از درد دلم با خبری / قرص دل درد مرا کی می خری؟

 ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟

 در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم

 موقعی که داری واسه بدست آوردن کسی میدوی آروم بدو چون شاید یکی هم داره واسه بدست آوردن تو میدوه

 صویر چشمان تو را در رویا ها کشیدم، باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم، تو گم شدی در جاده های ساکت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم

 باز در کلبه ی عشق،  عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد

در اخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست

 مثل شقایق زندگى کن:کوتاه اما زیبا،مثل پرستو کوچ کن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناک اما...عاشق

 زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری ‏شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

می نویسم (( د ی د ار )) تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یک به یک فاصله ها را بردار

 ما غم زده ی شهر خرابیم گر مئ نخوریم خانه خرابیم ما ز کس و کسی کینه نداریم یک شهر پر از دشمن و یک دوست مثل تو داریم

گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد عزیز دلم کمی با من حرف بزن

 هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که...... ماهشون مال منه

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی



smsهای جدیدوخواندنی

 

نوع مطلب :اس ام اس ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

 

هر چقدر هم هویج می خورم باز هم چشم دیدن آدم بی معرفت رو ندارم      

   می نویسم دفتری با اشک و آه ، در شبی تاریک و غمگین و سیاه ، می نویسم خاطرات از روی درد ، تا بدانی دوریت با من چه کرد.     

   همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد

   آموخته ام که خدا عشق است و عشق تنها خداست آموخته ام که وقتی ناامید می شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار می کشد دوباره به رحمت او امیدوار شوم آموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خدا برایم بهترش را در نظر گرفته آموخته ام که زندگی دشوار است ولی من از او سخت ترم...

   خنگول رتبه اول کنکور میشه بهش میگن :چی کار کردی ؟ میگه: روزی 25 ساعت درس خوندم . میگن : مگه میشه. میگه :اره صبح یک ساعت زودتر بیدار می شدم.  



پل زمان خان

 

نوع مطلب :تصاویر ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri



نامه یک پسرشیطون به خدا

 

نوع مطلب :خواندنی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

 

"کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
    بابی پسر خیلی شری بود.
    همیشه اذیت می کرد.
    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.
    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

    نامه شماره یک
    سلام خدای عزیز
    اسم من بابی هست.
    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
    دوستدار تو
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

    نامه شماره دو
    سلام خدا
    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
    بابی
    ....
    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

    نامه شماره سه
    سلام خدا
    اسم من بابی هست.
    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
    واسه همین پارش کرد.
    تو فکر فرو رفت.
    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
    ....
    بابی رفت کلیسا.
    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
    ....
    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.


ادامه مطلب

رسیدن اسفندیار بر كوه نزد گشتاسپ

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

اسفندیار از كوه بالا رفت و تا پدر را دید بر او نماز برد. پدر فرزند را در بر گرفت و بوسید و گفت: سپاس یزدان را كه ترا شاد می بینم. از من دل آزرده مباش و در كین خواهی درنگ مكن. من نذر كرده ام كه اگر در جنگ پیروز شویم. كشور و تاج و تخت را به تو بسپارم و خود به پرستش یزدان بپردازم.» اسفندیار پاسخ داد:

«شاه از من خوشنود بادا. من گذشته ها را به دست فراموشی سپرده ام و اگر شمشیر كین به دست گیرم از خاقان و توران نشانی بر زمین نخواهد ماند. بزرگان لشكر دانستند كه اسفندیار از بند و زندان رها شده دور برش را گرفتند و سر بر زمین نهادند و اسفندیار از آنان خواست تا شمشیر به دست از دشمن خود انتقام گیرند. سپاهیان بر او آفرین خواندند و همه شب را به آرایش لشكر مشغول بودند. از سوی دیگر همان شب خبر به ارجاسپ بردند كه اسفندیار به یاری پدر آمده. ارجاسپ خشمگین شد و به فرزند كهرم گفت:

«ما از این جنگ اندیشه دیگری در سر داشتیم. آن زمان كه این دیو در بند بود، گرفتن تخت ایران كار آسانی بود ولی اكنون كه او رها شده جنگ را به كام ما نمی بینم كه از تركان كسی حریف او نیست.» با همین اندیشه دستور داد تا صد شتر آماده كردند و از گنج و خواسته و آنچه از بلخ به تاراج برده بود بر آنان بار كرد و به فرزندانش سپرد. در این هنگام یكی از تركان به نام گرگسار نزد شاه آمد و او را دلداری داد و گفت:«از آمدن اسفندیار این همه بیم به خود راه مده كه او تنها یك تن است. از سپاه شكست خورده و شاه فرزند و لشكر از دست داده نباید ترسید.»

هماورد او گر بباید منم

تن مرد جنگی به خاك افكنم

ارجاسپ بسیار شاد شد و گرگسار را ستود و گفت:«اگر آنچه را گفتی به جای آوری، ترا سپهبد لشكر خود می كنم و فرمانروایی توران تا دریای چین را به تو می دهم.» چون خورشید برآمد سپاه بزرگی به سپهداری اسفندیار از كوه فرود آمد و سپاه انبوه ارجاسپ نیز با نیزه و تیغ در برابر آن صف كشید. ارجاسپ تا آن سپاه گران و سواران گزیده اسفندیار را دید جهان در برابر دیدگانش تار شد و بی درنگ ده كاروان شتر خواست تا اگر شكستی پیش آمد خود و بستگانش از نبرد گاه بگریزند. سپس دستور داد تا كوس و كرنا بنوازند. برق گردش تیغ و خنجرها به آسمان برخاست و دشت دریای خون شد. اسفندیار پای بر ركاب فشرد و با گرز گاوسارش بر قلب و راست و چپ سیاه دشمن تاخت و در هر حمله گروه گروه از نامداران و دلاوران ترك را بر خاك انداخت. ارجاسپ به گرگسار گفت:

«پس چرا خاموشی؟ دیگر در سپاه ما نامداری نمانده.» گرگسار از این گفتار تیز شد و به سوی اسفندیار تاخت و بر پهلوان تیر بارید. اسفندیار خود را از زین آویخت و چنین وانمود كرد كه تیر بر او كارگر شده، گرگسار و شمشیر به دست پیش آمد تا سر او را از تن جدا كند كه ناگهان اسفندیار كمندش را بر او انداخت و گردنش را به بند آورد و دستهای او را بست و او را به سپاهیان سپرد. ارجاسپ كه آخرین دلاورش را نیز دربند دید، آشفته شد و با ویژگانش بر شتران نشستند و راه بیابان را در پیش گرفتند. آن گاه دلاوران ایران به فرمان اسفندیار بر دشمن تاختند و از كشته پشته ساختند.

چون تركان دانستند كه ارجاسپ گریخته، به هم ریختند و آنان كه توانستند گریختند و دیگران به زینهار نزد اسفندیار آمدند. اسفندیار پس از پیروزی سر و تن را شست و یك هفته با پدر به نیایش ایستاد. روز هشتم گرگسار را با دست و پای بسته نزدش آوردند و گرگسار با زبونی به او گفت:«تو از خون من بگذر من بنده تو خواهم شد و ترا به رویین دژ راهنمایی خواهم كرد.»

اسفندیار نیز دستور داد تا او را همچنان در بند نگه دارند.



خواب دیدن ضحاك

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

ضحاك سالیان دراز به ظلم و بی داد پادشاهی كرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراك ماران به كشتن داد. كینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یكشب كه ضحاك در كاخ شاهی خفته بود در خواب دید كه ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنكه كوچكتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او كوفت.آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و كشان كشان بطرف كوه دماوند كشید ، در حالی كه گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند. ضحاك به خود پیچید و آهسته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد كه ستونهای كاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید كه در كنار او بود حیرت كرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاك چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را تعبیر كنند . ضحاك چنین كرد و خردمندان و خواب گزاران را ببارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یك تن كه بی باك تر بود. وی گفت:
« شاها، تعبیر خواب تو این است كه روزگارت به آخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون» نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میاید و ترا با گرز گران از پای در میاورد و در بند میكشد.» از شنیدن این سخنان ضحاك مدهوش شد. چون به خود آمد در فكر چاره افتاد. اندیشید كه دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر كشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند . دیگر خواب و آرام نداشت.


پدید آمدن شاهنامه

 

نوع مطلب :تاریخی ،

نوشته شده توسط:Afshin heydarri

فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید

كه از زمانهای باستان در ایران كتابی بود پر از داستانهای گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این
كتاب هم پراكنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه میداشتند ، تا آنكه یكی از بزرگان و آزادگان ایران كه
مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و
خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و كناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران كهن جویا شد : كه شاهان ایران از دیرباز چگونه كشورداری كردند و آغاز و انجام هر یك چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت.

موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابی نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرین گفتند. آنهایی كه خواندن میدانستند داستانهای این كتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شكوه گذشته ایران شاد می كردند. این كتاب در میان مردم گرامی شد.

دقیقی شاعر

آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد كه این كتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس كه این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از كار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نكند و كار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود كه بپاید و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اینگونه كوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنكه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیكوست؟

مگر نه آن است كه پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری كرد؟

مدتی در اندیشه بودم ولی آشكار نمی كردم، زیرا كسی كه در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنكه دوست مهربان و یكرنگی كه در یكی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنین كار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر كردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل كنی.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و یكی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاكیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم كنم. از هر چه از دست من برآید كوتاهی نخواهم كرد.» این نیكمرد نامدار با نیكویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی كه از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می كرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش یكسان می نمود.

افسوس كه ناگهان ریشه عمر این رادمرد كنده شد و چون سروی تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه كرد. تا آنكه یك روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم كه می گفت:

« این كتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


رویای فردوسی


یك شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم كه شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را كه چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد كه شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاك نهاد در پیش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كیست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ایران و توران در فرمان اوست و از كشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز كه سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.»

بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم.


  • تعداد کل صفحات:9 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...